الیساالیسا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

الیسای خوشگل من

تجارب بچه داری مامانی

تصمیم دارم من بعد برخی از تجربه هایی که در رابطه با بچه داری خودم به شخصه کسب کردم را در وبلاگ الیسای خوشگل تحت عنوان تجارب بچه داری مامانی ثبت کنم تا دیگران هم بتونن از اونها استفاده کنن البته اینرو بگم اینا تجارب و برداشتهای شخصی مامان الیساست فلهذا ممکنه  نظر دیگران یه چیز دیگه باشه و  یا در مورد همه صدق نکنه . راه حلهای من  برای سایرین در حد یه پیشنهاد و راه حله نه نسخه تجویزی بی برو برگرد. ...
30 خرداد 1392

سفر قشم

امروز پنجشنبه بیست و نهم فروردین92  وقتی بابایی از سر کار اومد آماده شدیم و ساعت 5 رفتیم قشم. تمام مدت که بیرون بودی خوشحال بودی ولی همین که اسکله رسیدیم و سوار کشتی شدیم شروع کردی به گریه کردن و اونقدر گریه کردی که روی شونه مامانی خوابت برد قتی رسیدم مرکز خرید ستاره بیدار شده بودی . همکارهای بابایی رو تو مرکز خرید دیدیم  جالب اینکه شما برای اولین بار با دوستای بابا غریبی نکردی و بغل یکی از اونها رفتی . یه گشتی زدیم و مامانی یه کم خرید کرد البته از اونجایی که وقت کمی داشتیم فقط یه سری به مرکز خرید ستاره و سیتی سنتر زدیم و ساعت 9 برگشتیم اسکله شهید ذاکری برای برگشت به بندر . مامانی اولین باره که میاد بندر عباس و قشم . برای همین ما...
17 ارديبهشت 1392

سفر به بندر عباس

امروز 27 فروردین نودو دوه و هشتمین روز از سفر ما به بندر عباس . فعلاً تا یک هفته دیگه انجائیم. این اولین سفر طولانی شماست. (هم از نظر مسافتی هم از نظر تعداد روزهایی که دور از خانه هستیم) سه شنبه پیش برای اولین بار شما سوار هواپیما شدی درست پنج ماه و نه روزت بود  در کل بچه خوبی بودی اولش یه کوچولو گریه کردی ولی بعد خوابیدی و خانم مهماندار خیلی ازت خوشش اومده بود و هی میومد و میرفت و باهات حرف میزد اواسط پرواز هم برای شما پتو و بالشت اورد و شما  باهاش کلی بازی کردی ولی وقتی هواپیما داشت ارتفاعش رو کم میکرد که بشینه حسابی گریه کردی و آخرش بغل بابایی خوابت برد، فکر کنم گوشت گرفته بود ما هر چه تلاش کردیم پستونک بمکی نمیشد و اونو پس میزد...
17 ارديبهشت 1392

دکتر

امروز 18  فروردین، عصر با بابایی بردیم پیش دکترت برای چکاپ و نشون دادن ازمایش ادرار و تیروئیدت . مطب دکتر مثل همیشه خیلی شلوغ بود از ساعت 7 معطل شدیم تا 9.30 که بالاخره نوبت ماشد و دکتر اسم مارو صدا کرد البته خیلی اذیت نکردی . ولی معطلی زیاد مارو خسته کرد . آزمایش ادارارت نتیجه اش خوب بود ولی برای تیروئیدت تکرار مجدد نوشت اخه T4 آزمایش قبلی ات بالا بود هر چند دکتراطفال  بیمارستان عرفان گفت چیز خاصی نیست ولی دکترت گفت بهتره مجدداً تکرار بشه. ما هم قبل از سفرمون رفتیم آزمایشگاه  نور و کارای ازمایشت انجام شد. دعا میکنم چیز خاصی نباشه و بقول دکترت خطای آزمایشگاهی باشه آمین.    امروز که این پست رو میزارم ما از سفر ...
17 ارديبهشت 1392

یکسالگی وبلاگ الیسای خوشکل من

الیسای خوشکلم  این ماه وبلاگت یک ساله شد الان یه ساله که دارم برات خاطراتت رو مینویسم  (البته چند ماهش رو تو دل مامانی بودی و مامانی خاطرات بارداری اش رو نوشته ) . به هرحال امیدوارم خودت صد ساله بشی نازنینم ..... . ...
1 ارديبهشت 1392

خاله شادی

١٦ فروردین بود که خاله شادی میخواست بیاد خونه ما برای دیدن شما  الیسای خوشگل که الان پنج ماه وپنج روزشه . مامانی و بابایی هم خاله رو دعوت کردن ناهار فرحزاد ، ساعت دو و نیم مامانی، بابایی و الیسا خوشگله رفتن دنبال خاله شادی و از اونجا رفتیم فرحزاد رستوران رضا یه دلی از عزا درآوردیم خیلی خوش گذشت خاله شادی کلی از شما عکس گرفت و بغلت کرد خیلی هم باهاش غریبی نکردی . از فرحزاد هم که اومدیم خونه و خاله تا دم غروب خونه ما بود. راستی برات یه دسته گل خوشگل، شکلات و یه بلوز ناز کادو آورد که دستشون درد نکنه.  راستی این روزا خاله خیلی خوشحاله، اخه دم عید مدیکالش اومده بود . براش آرزوی موفقیت میکنیم.اینم عکس از کادوی خاله شادی:  ...
16 فروردين 1392

اولین مسافرت

اوایل که سوار ماشین میشدی کلی گریه میکردی ولی این روزا ، دیگه واسه خودت یه پارچه خانوم شدی. اینم عکس ازت در ماشین -اولین سفر، بعد از تولدت وقتی 4 ماه و بیست و یک روزت بود : روز سوم نوروز ٩٢-      ...
14 فروردين 1392

سیزده بدر 92

دیروز سیزده بدر بود و ما و مامان جون (مامان بابا) خونه عمه مهسا ناهار دعوت بودیم کلی خوش گذشت عصر هم با هم رفیتم بیرون که سیزده رو بدر کنیم و تا دم در یه پارک تو دهکده المپیک رفتیم ولی  ازدحام زیاد بود و شما نونوی خوشکل هم خواب بودی و از طرفی دیروقت هم بود و هوا داشت سرد میشد ترسیدیم سرما بخوری ، به همین علت تصمیم گرفتیم همونجا سبزه های سفره هفت سین امسال را بیرون بندازیم و برگردیم . بابا کلی سبزه گره زد .تو راه برگشت به ترافیک خوردیم خیلی شلوغ بود . اینم یه عکس از آتیلا پسر عمه و الیسا خوشکله: ...
14 فروردين 1392

مهمونی خونه خاله

یکشنبه 11 عید خونه خاله، ناهار  دعوت بودیم  قربونت برم عزیزم ،کلی رو تخت خاله خوابیدی شاید به این دلیل که رو تختی خاله شبیه رو تختی مامانیه. عصر خاله مهمون داشت مادر شوهر، خواهر شوهر و جاری خاله مهمونش بودن . برادرزاده شوهرخاله  همسن شماست اسمش نازلی است. شما دوتا رو کنار هم رو زمین گذاشتیم . الهی من فدات بشم عزیزم کلی میخواستی با نی نی ارتباط برقرار کنی!!! هی لباسشو میکشیدی به دستاش دست میزدی ، نیگاش میکردی .... عزیز دلم، با توجه به تخس بازی هات ، هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر دوست داشته باشی با کسی ارتباط برقرار کنی. تو عشق مامانی هستی..... ...
14 فروردين 1392