پرستار الیسا
درست فردای جشن تولد یکسالگی ات بود که مامانی شما رو طبق تصمیم قبلی، برد مهد کودکی که با بابایی بعد از کلی تحقیق انتخاب کرده بود. روز دوشنبه بود یکساعت با خاله اگی اونجا بودیم یک یه ربعی رو پیش مربی، تنها گذاشتمت و از اتاق اومدم بیرون ، نمیدونی چه قیامتی به پا کردی تمام یک ربع رو گریه کردی 
. فردای اون روز هم همینطور ، انگار نه از مربی خوشت اومده بود نه از محیط اونجا
، خلاصه روز سوم یعنی چهارشنبه ساعت 11 صبح رفتیم مهد و تا ساعت یک و نیم اونجا بودیم، اون روز واکسن یکسالگی ات رو هم زده بودیم همینکه رسیدیم مهد، گذاشتمت پیش مربی و خودم از اتاق اومدم بیرون و توی سالن موندم ، 45 دقیقه ممتد گریه کردی
من مضطرب بودم ولی اونا میگفتند این عادیه.
تا اینکه مربی ات غذای هر 5 تا بچه رو داد و اونهارو خوابوند، بعد تو رو بغل کرد و آورد توی سالن ، یه کم آروم شدی، انگار بغل میخواستی منم از توی یه کلاس داشتم نیگات میکردم ، دلم ریش ریش شده بود ولی چاره ای نبود
باید عادت میکردی، مربی ها میگفن چاره ای غیر از این کار نیست (جالبه این روش اونها بود یک روش راهبردی همراه با شکنجه!!!!!نمیدونم چرا!!!!
) ولی انگار شما نه تنها با مربی ات غریبی میکردی بلکه محیط اونجارو هم دوست نداشتی
البته حق هم داشتی عین زندان بود یه اتاق کوچولو که توش 5 تا بچه که با شما میشدن 6 تا زندانی بودن و انواع صداهای مخل آرامش که از کلاسای بغلی شنیده میشد این برای شما که در آرامش و سکوت مطلق خونه بودی خیلی سخت بود ، تازه بماند که توی اون اتاق کوچولو با 6 تا نی نی ، دو تاشون هم به سختی مریض بودن و آب ریزش بینی داشتن و سخت سرفه میکردن، هر چند مربی میگفت که 10 روز از مریضی شون میگذره و در حال حاضر در دوران نقاهت بسر میبرن، ولی بنظر میرسید اونا خیلی مریض اند و نباید اونارو توی مهد با این حال قبول میکردن . بهر حال موندن من اونجا نه فقط به خاطر اطمینان از اینکه شما دارید عادت میکنید بود بلکه برای بررسی وضعیت واقعی محیط به لحاظ استانداردهای مد نظرم هم بود
در نهایت علیرغم اینکه من در انتخاب اون مهد کودک خیلی دقت کرده بودم و اون مهد جزو مهدهای عالی منطقه 5 بود کلاً از فضای خشک و سربازخانه وار مهد خوشم نیومد و و از گذاشتن شما در مهد منصرف شدم.
البته فقط این نبود اون عدم امنیتی که در شما موقع بودن در مهد احساس میکردم هم فاکتور مهمی در انصراف مامانی بود. اینم بگم که مامانی و بابایی از اولش هم از مهد خوششون نمی اومد و تصمیم داشتن یا شما رو بزارن پیش مامان جون یا براتون پرستار بگیرند ولی طی مشورتی که با دوستان و آشنایان کردن همه نظرشون بر این بود که مهد از نظر امنیتی اولویت داره لذا با توجه به اینکه اونا تجربه داشتن، ما هم سعی کردیم از تجارب اونا استفاده کنیم حتی یکی از اون افرادی که باهاش مشورت کردیم سالها مدیر داخلی یه مهد کودک در یکی از بهترین منطقه های تهران بود.
در نهایت مامانی و بابایی بعد از تجربه سه روزه مهد برگشتند سر خونه اولشون و تصمیم گرفتن برای شما پرستار بگیرن چون با این کار لااقل مشکل احساس عدم امنیت شما حل میشد و شما توی خونه میمونی و با وسایل خودت و وسایل آشنا که بهشون دلبسته ای احساس آرامش میکنی . همین میتونه توی رشد جسمی و روحی ات بعنوان یه فاکتور مثبت تاثیر گذار باشه. شنبه 18 آبانماه با پرستارت طی یه مصاحبه دو ساعته به توافق رسیدیم و ایشون از یکشنبه 19 آبان شروع بکار کردند البته چون به تعطیلی های تاسوا و عاشورا خورد و از انجائیکه شما هم در برخورد اول فیدبک مثبت به ایشون نشون دادی قرار شد بعد از تعطیلات بیان و کل هفته رو باشن که اینطور هم شد و از 25 آبانماه یک هفته قبل از شروع بکار مامانی پرستارت میومد تا بهش عادت کنی . انگار دوستش داری
و بهش عادت کردی البته که پرستارت خانم باکمالاتی یه. و از اونجائیکه خودش بچه داره حتی یه نوه هم سن و سال شما هم داره و از طرفی از نظر فرهنگی هم در سطح خوبیه، خیال مامانی و بابایی راحته، البته داشتن تجربه بچه داری، دارا بودن شرایط و شایستگی های نگهداری از یه کودک خردسال هم بلحاظ جسمی هم بلحاظ روحی از فاکتورهای مهمه . اینم میدونم که شانس گیر آوردن یک گزینه مناسب در این زمونه همچین هم زیاد نیست . ایشاا... که خداوند یاریگر همه مادرها باشه
.


پرستار الیسا
