الیساالیسا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

الیسای خوشگل من

خونه مامان جون

1392/5/1 22:54
نویسنده : مامان لیدا
448 بازدید
اشتراک گذاری

امروز یک هفته و دو روزه که بابا رفته ماموریت و ما پیش مامان جون و آقا جون اینا هستیم ، هفته اول خیلی سخت بود ، همین که ولت میکردم و واسه یه لحظه ازت دور میشدم، می زدی زیر گریه و بیقراری میکردی  فکر کنم دلیلش هم اینه که ، ازاونجایی که هنوزکار اداره مامانی شروع نشده ومامانی شما رو پیش مامان جون نذاشته که تنها پیشش بمونی و به مامان جون عادت کنی از طرفی ما همیشه خونه ماماجون اینا فقط در حد چندساعت یا فوق اش یه روز میایم و بعدش برمیگردیم خونه خودمون، به استثنای اون دو ماه اول بعد از تولدت تا امروز بطور مستمر مثلاً یک هفته یا زیادتر خونه مامان جون نبودیم اون دو ماه اول هم که شما گل باقالی یادت نمیاد....

 این روزاکه شما 8 ماه و نیم روز ازتولدت میگذره خیلی خوب و  به مدت طولانی میشینی و خیلی راحت غلت میزنی و سینه خیز میری و به هرچیزکه دوست داری  دست میزنی و میشه گفت خطرناک شدی ....دیگه به مامان جون ، آقاجون، خاله اگی و خاله نسیم و  دایی علی عادت کردی و باهاشون غریبی نمیکنی و بغل شون میری واونا باهات بازی میکنن ولی به غیراز اونا هنوز وقتی غریبه ای باهات حرف میزنه بهش لبخند نمیزنی واگه بهت دست بزنه دستش رو پس میزنی.

  البته من از خاله سارا که پزشکه و تخصص اش هم اطفاله این مساله غریبی ات رو پرسیدم وخاله سارا گفت که گرچه این مساله یه کم میتونه باعث زحمت بیشتر مامانی و بابایی شه ، ولی ازطرف دیگر خوشحال کننده هم هست، چون نشانه باهوش بودن کودک هم میتونه باشه ، چون این جریان ازهوشیاری زیاد کودک نسبت به محیط اطراف و قوه تمیزفوق العاده اش نشات میگیره. یادم میاد ما این مساله رو، باهات از وقتی توی سه ماهگی بودی داشتیم و وقتی برای کارات بیرون می بردیمت، همینکه سوار ماشین می شدیم وشما میفهمیدی که محیط  ات عوض شده تا ماشین حرکت کنه وبخوابی همینطور گریه میکردی .

امروز هفته دوم از بودنمون خونه مامان جونه ، شما دیگه حسابی خانوم خانوما شدی ..... این یه هفته رو خونه خودمون نرفتیم ، همون وقت که داشتیم میومدیم همه وسایلها و لباسای ضروری رو باخودمون آوردیم و تلپ شدیم پیش مامان جون اینا.خاله اگی و خاله نسیم و دایی علی عاشقتن و باهات کلی بازی میکنن.

امروز من و خاله نسیم شما رو گذاشتیم پیش مامان جون و رفتیم باشگاه. ساعت 8 صبح رفتیم و 10:30 دقیقه برگشتیم وقتی اومدیم مامان جون خوابونده بودتت و درکل دختر خوبی بودی خانوم خانومای مامانی .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)