بابایی اومد.....
عزیزم بالاخره بابایی از ماموریت اومد
. وقتی رسید خونه مامان جون ، شما خواب بودی
مستقیم اومد و شمارو دید، معلوم بود دلش کلی برات تنگ شده بود،
حسابی میبوسیدت
و همش بی تاب بیدار شدنت بود و دوست داشت زودی بیدار شی تا بغلت کنه.
وقتی هم که بیدار شدی و مامانی بردت پیش بابایی ، همینکه وارد هال شدیم ، داشتی به مامان جون و آقاجون لبخند میزدی که یهو بابایی رو دیدی، یه لحظه تعجب کردی 
و هاج و واج نگاهش کردی، بعدش خودتو انداختی بغلش
و دیگه از بغل بابایی نیومدی بغل مامان.
حسابی خودتو واسه بابایی لوس میکردی و بابایی هم هی قربون صدقه ات میرفت
....براش دست دسی میکردی و اونم برات ضعف میکرد اینم بگم خونه مامان جون که بودیم ، مامان جون بهت یاد داده دست دسی کنی....
راستی بابایی از کرمان برات یه تاپ و شلوارک ، سوغاتی خریده بود ، خیلی خوشکله و بهت میاد.
ببین با چه شوقی رفته برا دخترش خرید کرده ، چون به مامانی چیزی راجع بهش نگفته بود . بهرحال مبارکت باشه گلم . سعی میکنم تاپ و شلوارک رو برات یادگاری نگه دارم خوب هر چی باشه اولین سوغاتی یه که بابایی برات از سفر آورده.....


بابایی اومد.....
