الیساالیسا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

الیسای خوشگل من

بابایی اومد.....

1392/5/8 1:54
نویسنده : مامان لیدا
688 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم بالاخره بابایی از ماموریت اومد لبخند. وقتی رسید خونه مامان جون ، شما خواب بودیخواب مستقیم اومد و شمارو دید،  معلوم بود دلش کلی برات تنگ شده بود،آخ حسابی میبوسیدتماچ و همش بی تاب بیدار شدنت بود و دوست داشت زودی بیدار شی تا بغلت کنه.بغل  وقتی هم که بیدار شدی  و مامانی بردت پیش بابایی ، همینکه وارد هال شدیم ، داشتی به مامان جون و آقاجون لبخند میزدی که یهو بابایی رو دیدی،  یه لحظه تعجب کردی سوالتعجبو هاج و واج نگاهش کردی، بعدش خودتو انداختی بغلشبغل و دیگه از بغل بابایی نیومدی بغل مامان.

حسابی خودتو واسه بابایی لوس میکردی و بابایی هم هی قربون صدقه ات میرفت خنده....براش دست دسی میکردی و اونم برات ضعف میکرد اینم بگم خونه مامان جون که بودیم ، مامان جون بهت یاد داده دست دسی کنی....

راستی بابایی از کرمان برات یه تاپ و شلوارک ، سوغاتی خریده بود ، خیلی خوشکله و بهت میاد.قلب ببین با چه شوقی رفته برا دخترش خرید کرده ، چون به مامانی چیزی راجع بهش نگفته بود . بهرحال مبارکت باشه گلم .  سعی میکنم تاپ و شلوارک رو برات یادگاری نگه دارم خوب هر چی باشه اولین سوغاتی یه که بابایی برات از سفر آورده.....چشمک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

مامان ساینا
10 مرداد 92 10:24
چه جالب بابایی اومده بوده شهر ما ماموریت



کاشمیدونستیم ازشون پذیرایی میکردیم و کلی میگردوندیمشون و جاهای قشنگ اینجارو نشونشون میدادیم



ایشالله دفعه بعد باهم بیاین پیش ما






راستی..... من نمیدونستم شما کرمانی هستید!!!!!




مامان ساینا
10 مرداد 92 10:26
چه صحنه ی احساسی بوده

پدر و دختر بعد چند روز همدیگرو دیدن

همیشه دخترا خودشونو برا باباها لوووس میکنن این قانونشِ

آره ولی این قانون خیلی دوست داشتنیه....