الیساالیسا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

الیسای خوشگل من

اولین واژه ای که گفتی .....

ده ماهه هستی ، چند روزه  میگی "بابا"، البته قبلاً نا این واژه رو گاه و بیگاه میگفتی و تکرار میکردی ولی هنوز منظورت واژه پدر نبود بلکه فقط تکرار آوا بود. ولی این روزا انگار که معنی اونو فهمیده باشی اونو بکار میبری . دیگه وقتی بابایی رو میبینی، صدای بابایی رو پشت تلفن میشنوی یا عکس بابایی رو میبینی میگی بابا  قربونت برم دخترم  ...
1 مهر 1392

بای بای و ددر

ده ماهه ای ، از هفته پیش یاد گرفتی بای بای کنی، وقتی بهت میگیم بای بای کن، شما دستت رو بجای اینکه به طرفین بچرخونی، بالا و پایین میکنی و بای بای میکنی .قربونت برم عزیزم ، خیلی بامزه شدی ....   این روزا دیگه معنی ددر رو میفهمی همینکه بابایی لباسشو میپوشه بره بیرون، شما چهار دست و پا میری زیر پاش و سرتو بالا میکنی و زیر پاش هی نق میزنی تا شمارو بغل کنه و با خودش ببره ددر و اگه شمارو نبره میزنی زیر گریه.... ای دختر ددری ..... عشق منی تو .....  ...
27 شهريور 1392

سرک کشیدن های الیسا

ده ماه و نه روزه هستی دیروز صبح در کمدت رو باز کردم و رفتم حوله ات رو بیارم بذارم تو کمدت. تو اتاق که اومدم با این صحنه مواجه شدم :   یکی یکی داشتی وسایلهای کمدت رو می انداختی بیرون : اینجا هم وسایل ها رو ریختی و داری برا خودت دس دسی میکنی ، فکر کنم داری خودتو تشویق میکنی : بالاخره  متوجه من شدی و داری برای مامانی ناز میکنی . قربونت برم که این روزا یه وسیله سالم تو خونه برامون نذاشتی : ...
21 شهريور 1392

دندون دوم الیسا

ده ماه و نه روزه هستی هفته پیش جمعه شب خونه عمو رضا دعوت بودیم خیلی بیقراری میکردی، همینجور که باهات بازی میکردم دیدم یه دندون دیگه کنار دندون اولی ات  داری در میاری و لثه ات سفید شده این روزا دیگه کاملاً سرش زده  بیرون .  دندون پیشین پائینته ولی سمت راستیه.... مبارکه گلم . ...
21 شهريور 1392

دلبری و شیرخشک

از دکتر که برمیگشتیم به چند تا داروخانه سر زدیم و تونستیم 14 تا ببلاک 2 برات بخریم  تا شما دختر گلم بخوری و تپل شی  . البته اینو بگم دلیل اینکه موفق شدیم خیلی سریع اینقدر شیر خشک تهیه کنیم این بود که وقتی به داروخانه نزدیک مطب دکترت  رفتیم  خانم دکتر داروساز از شما خیلی خوشش اومده بود و کلی قربون صدقه ات میرفت و هی از مامانی اجازه میخواست که شما رو بغل کنه ولی از اونجایی که شما بغل غریبه ها نمیری، امتناع میکردی.  این در حالی بود که شما بخاطر گریه ات تو مطب دکتر بخاطر معاینه ، کاملاً اخمو و تخس بودی. خلاصه وقتی بابایی خواست ببلاک 2 بخره خانم دکتر کلی ببلاک به ما داد و هی میگفت دلم نمیاد این خوشکله گرسن...
18 شهريور 1392

پایش نه و ده ماهگی

امروز عصر، با بابایی شمارو  بردیم پیش دکترت برای چکاب ده ماهگی ات  همه چی خوب بود : قد:75                وزن :10:150            دور سر: 45 راستی تا یادم نرفته چکاب نه ماهگی ات رو هم یادداشت کنم : قد:73            وزن:9:550               دور سر :43  
18 شهريور 1392

تولد بابایی

سوم شهریور تولد بابایی بود ، مثل همیشه براش یه تولد کوچولو ترتیب دادم . ولی امسال با سالای قبل یه فرق بزرگ داشت، واونم حضور شما دختر نازنینم تو جشن تولد بابایی بود . صبح مامانی و شما با هم رفتیم از شیرینی فروشی لادن یه کیک تولد  گرفتیم و از گلفروشی هم یه دسته گل خوشگل شامل دو تا رز ، یکی از طرف مامان لیدا و اون یکی هم از طرف الیسای خوشگل برای باباجون خریدیم .  بعداز ظهر وقتی بابایی از سرکار اومد در حالیکه شما بغل مامانی بودی و دسته گل هم دستت بود رفتیم جلو در و تولد بابایی رو تبریک گفتیم . بابایی خیلی خوشحال شد و کلی بوسیدت. شب هم یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم.  اینم یه عکس از کیک تولد بابایی و یه عکس از الیسا در ...
7 شهريور 1392