الیساالیسا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

الیسای خوشگل من

ماجرای پوشک

مارک پوشکی که شما جیگر طلای مامانی استفاده میکنی مرسیه ، اوایل تولدت یه مدت جامپر، کن فی بی بی  هم استفاده کردی ولی وقتی مامانی دید که کیفیت مرسی خوبه و اصلاً پوستت رو اذیت نمیکنه و قیمت اش هم بصرفه است مرسی رو انتخاب کرد . یه مدتی بود که پوشک نمی خریدیم چون  بابایی کلی برات پوشک خریده بود ولی همین چند روز پیش خریدهای قبلی تموم شد و وقتی بابایی رفت که برای شما پوشک بخره متوجه شدیم که قحطی پوشک maxi  مرسی اومده و توی بازار گیر نمیاد.  به هر زور و زحمتی که بود بابا یه سوپری نزدیکای محل کارش پیدا کرد که بهش قول داد از مولوی براش مرسی(maxi) پیدا کنه که در نهایت پس از چند روز ، یک کارتون مرسی گیر آورد و برامون...
17 تير 1392

میوه میخوری

قربونت برم علس طلای هشت ماهه من ، که میوه خور شدی ، دیروز بهت موز دادم ، امروز بهت سیب و بیسکویت دادم ، میوها رو له می کنم و با قاشق یا انگشت میزارم دهنت. موز رو بیشتر دوست داری شاید چون نرمترو شیرین تره . بابا  دیروز بیسکویت مادر برات خرید، توی آب نرمش می کنم و با قاشق میزارم دهنت، امروز زیاد ازش نخوردی شاید چون سیر بودی یا چون اولین بارت بود.... راستی تازگیها چند بار هم بهت خرما دادم ، خرمارو تو انگشتم له میکنم و میذارم دهنت. گاهی هم بصورت کامل در حالیکه پوستش رو کندم میزارم دهنت تا میک بزنی. دوست داری  نمیتونم دستت چیزی بدم چون این روزا ماشاا... لثه هات قوی شده و از اون چیز میکنی ولی چون قدرت بلع چیزای جامد رو ندا...
17 تير 1392

کارای عجیب غریب

  این روزا (هفت و هشت ماهگی ات) علایق عجیب غریبی داری، عاشق کشیدن موهای اطرافیان هستی  مخصوصاً موهای های لایت و رنگ شده برات جذاب ترند. مثل موهای مامان جون و عمه مهسا ... ...
17 تير 1392

غریبی

هنوز هم که هنوزه با اینکه هشت ماهت کامل شده بغل کسی غیر از مامانی و بابایی نمیری. تازگیها هم هر کی هم بهت دست بزنه با صدای خاصی که انگار داری نهیب میزنی با دستت ، دست طرف رو پس میزنی . یادم میاد ازسه ماهگی وقتی محیط ات عوض میشد میزدی زیر گریه . مثلاً وقتی میبردیمت بیرون ساکت بودی همین که مینشستیم تو ماشین میزدی زیر گریه ، تا اینکه ماشین حرکت میکرد و شما آروم میشدی و این فرایند تا پنج ماهگی ات ادامه داشت ولی ازبعد از عید که زیاد بیرون بردیمت دیگه تو ماشین گریه نمیکنی. مثلاً پریروز من و شما با بابایی رفتیم و یه دوری تو فرهنگسرا زدیم و برای شما دو تا کتاب و بازی فکری خریدیم من داشتم  توی کتابفروشی خرید میکردم و بابایی تو حیاط بغل ک...
17 تير 1392

هشت ماهگی ات

امروز که اینارو مینویسم ، هشت ماه و چهار روزه هستی.  از عادتهای این روزات اینکه بلند فریاد میزنی و گاهی فریادها و صداهایی که در میاری طوری یکه انگار طرف مقابلت رو (مامانی یا بابایی)  رو دعوا میکنی. خندوندنت این روزا راحته ، کافیه سرمونو ببریم روی شکمت یا با دستمون شکمتو غلغلک بدیم غش غش میخندی ، گاهی هم با دالی کردن و بازی باهات کلی میخندی اونوقته که دل بابایی و مامانی کلی برات ضعف میره ، مثلاً همین دیشب رو تختت دراز کشیده بودی و میخواستی بخوابی، که کاور بغل تختت رو بلند کردی و داشتی بابایی رو که داشت از کمد لباساش لبلس برمیداشت رو نگاه میکردی که وقتی بابایی متوجه شد و باهات دالی کرد غش غش زدی زیر خنده و کلی با هم بازی کر...
17 تير 1392

هر کی رو تخت خودش

ازهفت و نیم ماهگی ، دیگه رو تخت خودت میخوابی ، چند هفته پیش عمو اومد و نرده های اونطرف از تختت که چسبیده به تخت مامان و بابایی هست رو برداشت ، دیگه در حالیکه نزدیک هم هستیم مامانی رو تخت خودش دراز میکشه و شما هم رو تخت خودت میخوابی. الان یه دو هفته ای میشه ..... دیگه عادت کردی .....  انگاری داری کم کم مستقل میشی!!!!! ...
17 تير 1392

یه سفر یکروزه

   شنبه اول تیرماه (وقتی هفت ماه ونیم بودی) من و شما بهمراه آقاجون (بابایی مامان لیدا) با هم رفتیم زیارت. سفر خوبی بود حسابی خوش گذشت  ولی چون یه روزه بود حسابی خسته شدیم از اونجایی که تو سفر آدمهای زیادی اعم از مرد و زن، دختر و پسر هی می اومدن و باهات حرف میزدن و قربون صدقه ات میرفتن ، آقاجون حسابی تعجب کرده بود و میگفت که عجیب نیست که به بچه تو این سن توجه بشه ولی تا این حدش عجیبه .... توی فرودگاه برای لحظه ای شمارو دادم بغل آقاجون و رفتم دستشویی ، وقتی برگشتم دیدم اونقدر گریه کردی که بالا اوردی و لباسای آقاجون رو کثیف کردی . شانس اوردی آقاجون عاشق بچه هاست و الا .... رستوران که بودیم یه دختر خوشگل بیست &...
17 تير 1392

شست پات تو دهنت

حکایت شست پات تو چشمت اصولاً یه ضرب المثله که اشاره به  یه امر غیر ممکنه که این روزا دختر من این کارو البته با تغییر شست تو دهنش بجای چشمش انجام میده این روزا الیسای من، عشق مامانی و بابایی شش ماهگی اش تموم شده و کلی شیرین شده و بابایی هر روز کلی قند تو دلش براش آب میشه و قربون صدقه اش میره. از تکه کلام های بابایی برای الیسا اینه : "عشق بابایی" ، "همه زندگی بابایی" ، "همه وجو بابایی"  و...از عادت های این روزهای الیسا میدونید چیه ؟!!! اینکه سشت پاشو تو دهنش میکنه .  جمعه ای (20 اردیبهشت 92) که تو خونه مامان جون (مامان مامان لیدا ) بودیم الیسا شست پاشو کرد تو دهنش و مامانی با خاله و دایی علی داشتیم بهش نگاه میکردیم و مامان جون ...
30 خرداد 1392

سوپ میخوری

الان سه روزه سوپ میخوری (از هشتم خرداد92) محتویات سوپ ات عبارت است از گوشت قرمز، هویج، برنج، جعفری و کره که همه رو بعد از پخت توی میکسر میریزم و له میکنم . انگار سوپ رو بیشتر از فرنی و حریر بادام دوست داری. غذاتو از فرنی شروع کردم یک هفته بهت فرنی دادم و دو هفته حریر بادام و الانم که هفته چهارمه  بهت دارم سوپ میدم  . دو روز دیگه هم هفت ماهت تموم میشه و میری تو هشت . فدات بشم دوست دارم زودی بزرگ بشی حداقل دوساله بشی و بتونی با مامانی حرف بزنی . وای همدم تنهایی های من ، تو همه دنیای مامانی هستی وجود من با بودن تو معنا گرفت عشقم. راستی اول خرداد تولد مامانی بود که امسال شور و نشاط دیگه داشت هر سال بابایی همراه کادو برای مامان...
30 خرداد 1392