بابایی اومد.....
عزیزم بالاخره بابایی از ماموریت اومد . وقتی رسید خونه مامان جون ، شما خواب بودی مستقیم اومد و شمارو دید، معلوم بود دلش کلی برات تنگ شده بود، حسابی میبوسیدت و همش بی تاب بیدار شدنت بود و دوست داشت زودی بیدار شی تا بغلت کنه. وقتی هم که بیدار شدی و مامانی بردت پیش بابایی ، همینکه وارد هال شدیم ، داشتی به مامان جون و آقاجون لبخند میزدی که یهو بابایی رو دیدی، یه لحظه تعجب کردی و هاج و واج نگاهش کردی، بعدش خودتو انداختی بغلش و دیگه از بغل بابایی نیومدی بغل مامان. حسابی خودتو واسه بابایی لوس میکردی و بابایی هم هی قربون صدقه ات میرفت ....براش دست دسی میکردی و اونم برات ضعف میکرد اینم بگم خونه مامان جون که بودیم ...
نویسنده :
مامان لیدا
1:54


