الیساالیسا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

الیسای خوشگل من

یه پیشرفت کوچولو

بالاخره پریروز شنبه 91/12/19 وقتی 4 ماه و 7 روزه بودی تونستی به شکم برگردی . خیلی خوشحالی میکردی فدات بشم الهی ...... امروز هم برای دومین بار بدون کمک رو شکم برگشتی .  این روزا بلند بلند صدا در میاری به خیال خودت داری حرف میزنی ........
21 اسفند 1391

مکیدن شست

این روزها یه عادت خیلی بدی پیدا کردی و اونم اینه که شستت رو میزاری دهنت و میمکی ، اغلب وقتی گرسنه هستی یا وقتی تنها هستی و کسی با شما صحبت نمیکند انگار میخوای به ما بگی مامانی و بابایی با من حرف بزنید مامان جون (مامان بابا) میگه این اخلاقت(مکیدن شستت) رفته به عمه فروغ. ایشونم تو بچگی شستش رو میمکیده. اینم یه عکس از الی در حال مکیدن شست.   ...
19 اسفند 1391

اولین عیدی که گرفتی

چهار شنبه ای که گذشت 16/12/91 اولین عیدی ات رو گرفتی اونم کادوی عمو رضا و زن عمو سمیرا بود یه استخر بادی . دستشون درد نکنه . ایشاا... تابستون توش آب پر میکنیم و شما آب بازی میکنی ایشاا... اینم عکس اولین عیدی که گرفتی. ...
19 اسفند 1391

واکسن و پایش چهار ماهگی

دیروز اولین روز 5 ماهگی ات بود بابایی مرخصی گرفته بود و سر کار نرفت با هم رفتیم و واکسن شما رو زدیم بعدشم رفتیم بیمارستان عرفان برای آزمایشهایی که دکتر نوشته بود . فدات بشم که این روزا وقتی میریم بیرون دیگه مثل قبل گریه نمیکنی و دور و برتو کنجکاوانه کنکاش میکنی . عصرم با مامان جون (مامان بابا) رفتیم بیرون و خرید کردیم و همچنین عکسهای پرسنلی تو از عکاسی گرفتیم خیلی خوشگل شده بود عریز دلم . راستی پایش رشد چهارماهگی ات : قد : 5/63 وزن: 200/6 دور سر:5/40
13 اسفند 1391

تلاش برای سینه خیز رفتن

قربونت برم گل گلابم ، گل باقالیم ، 3 روز که داری تلاش میکنی برگردی به  روی شکم و  سینه خیز بری. امروز یکبار بار موفق شدی روی  شکم بمونی ولی هنوز نمیتونی خیز بزنی ..... مامان جون (مامان بابایی) امروز ناهار خونه ما بود برات یه پیرهن خوشگل خریده بود خیلی خوشگل ، تنت کردیم فدات بشم که خیلی ناز شده بودی حیف که زمستونه ، ایشاا... بهار و تابستون تنت میکنم نازم ایشاا ...   ...
11 اسفند 1391

این روزها....

قربونت برم که این روزها وقتی با شیشه شیر میخوری ، وسط اش که میرسی هی دست و پا میزنی گریه میکنی و یه کم از شیرت میمونه ولی جالبه شبها که بیدارت میکنم تو حالت نیمه بیدار خیلی راحت شیر میخوری  و همه اش رو تموم میکنی حالا نمیدونم روزها باهات چیکار کنم . بابا هنوز مسافرته و من وتو و خاله اگی این روزها با هم هستیم . خاله اگی همش بغلت میکنه و بغلی ات کرده .  راستی کم کم داری جغجغه ات رو میگیری دستت و اون رو تکون میدی .
29 بهمن 1391

کنسل شدن مسافرت

بابایی تنهایی رفت سفر، ما با بابایی نرفتیم ، مامان جون زنگ زد و مامانی رو دعوا کرد که میری و الی هوا به هوا میشه و مریض میشه و خلاصه در نهایت قرار شد مامان جون و خاله اگی بیان خونه ما. مامان جون تا جمعه پیش ماست و بعد ما با خاله اگی با هم هستیم تا بابا بیاد . الانم بغل خاله اگی هستی و کلی باهات داره بازی میکنه و بغلت میکنه و تو حسابی داری حال میکنی قربونت برم ......
24 بهمن 1391

اولین عکاسی در سه ماهگی

دیروز بابایی و مامانی شمارو بردن استودیو فیلیک تا ازت عکس نوزادی بگیرن. ساعت 6 وقت داشتیم استودیو فلیک واقع در خیابان وزراء است و یه کم که چی بگم یه کم بیشتر از یه کم گرونه- هر یه دونه عکس 50 هزار تومان- و شما کمتر از 300 تومان نمیتونی سفارش بدی یعنی 6 عکس . البته به نظر من این پولها در مقابل به تصویر کشیدن زیبایی و معصومیت تو نی نی  خوشگلم مبلغی نیست .  دیروز تا ساعت نه و نیم شب عکاسی طول کشید و تو قربونت برم غیر از نیم ساعتی که وسط عکاسی خوابت برد تمام طول عکاسی رو گریه کردی و مامانی و بابایی تمام سه ساعت رو در حال ادا درآوردن بودن تا شما بخندی ولی دریغ از یه خنده !!!!!! تمام عکسهارو اخم کردی . خدا کنه عکسهات خوب بشه..... ...
20 بهمن 1391

اولین سفر سه نفره

هفته بعد دوشنبه 23 بهمن 91 میخوایم بریم بندرعباس . بابا ماموریت میره و ما هم مجبوریم باهاش بریم . مامانی زیاد موافق نیست میترسه شما هوا به هوا شی ، آخه شما خیلی کوچولویی و فقط سه ماه از تولدت میگذره قربونت برم . از طرفی از تنها موندن هم میترسه. بابا کارش ماموریتی . تو هم که نبودی مامانی خیلی وقتها تنها میموند و بابایی میرفت ماموریت . این اولین سفر سه تایی ماست خوشگلم ، امیدوارم خوش بگذره ...... ...
18 بهمن 1391